" دل "

اولین حرف دریا و لورا

زیرابی

ما4تا دوست بودیم که تقریبا متنفر بودیم از مدیرمون(چون یه کارایی
میکرد که بر خلاف ما بود یعنی کلا با ما مخالف بود)

یه روز معلممون نیومده بود مدیر گفت:باید بشنید سر کلاس ودرس زنگ بعد
رو بخونید.

حالا کی حوصله داشت؟!

همین که مدیر رفت همه ی بچه ها:حالا
دس،دس،دس،سوت،سوت،سوت،جیغ،جیغ،جیغ،کل،کل،کل،همه وسط کلاس مشغول:قر،قر،قر که وانگهی
مدیر اومد:همه کتاب به دستیول
 

اصلا کی وسط کلاس بود؟!

مورچه هم پیدا نمی کردتعجب

مجبور شد بگه برید بیرون تو حیاط درس بخونیدعصبانی

نا مرد رفت پشت در کلاس هم وایساد ما ندیدیمش:هنگام خروج یه دفعه
دستمو بردم بالا که بزنم تو سرش(دستم به طرف دفتر بود که از راه دور بزنم)

همین که اوردمش پایین:یه دفعه جلوم سبز شدتعجب

قشنگ انگار نه انگار مشغول خاروندن سرم شدمزبان

یعنی:شتر دیدی ندیدینیشخند

پشت سریام که قرمز شده بودن از خندهدلقک

اصلا داریم؟؟!!نیشخند

   + لورا و دریا قومآ ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥
comment نظرات ()